سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
هیچ صدقه ای نزد خدا، محبوب تر از حقگویی نیست . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
داستان سرا
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» داستان آموزنده گنج غلام

داستان آموزنده گنج غلام

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » محسن ( سه شنبه 94/3/12 :: ساعت 7:39 عصر )
»» داستان زیبا و خواندنی قورباغه، داستان خواندنی قورباغه

 حکایت زیبا و خواندنی قورباغه
 
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.. حکایت زیبا و خواندنی قورباغه
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 

   
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » محسن ( سه شنبه 94/3/12 :: ساعت 7:35 عصر )
»» داستان آموزنده، داستان آموزنده تاثیر قرآن, ای کاش با مادرم عکسی

ای کاش با مادرم عکسی گرفته بودم..

صورت مادرم سوخته بود و از وقتی یادم می‌آمد چشم چپش نمی‌دید. چهره‌اش شبیه بقیه مادرها نبود؛ همیشه از پوست‌سوخته‌اش می‌ترسیدم و از این‌که دوستانم متوجه شوند چشمش نمی‌بیند، خجالت می‌کشیدم. برای همین فکر می‌کردم اگر همراه او باشم یا دوستانم، ما را با هم ببینند، خیلی برای من بد می‌شود و حتما دوستانم مرا مسخره می‌کنند. همیشه از حضور مادرم در یک جمع آشنا خجالت می‌کشیدم و دوست نداشتم هیچ‌کس بداند این زن یک چشم با پوست سوخته‌اش مادر من است.
وضع مالی ما خوب نبود و پدرم نمی‌توانست زیاد کار کند. برای همین مادر از صبح تا شب در آشپزخانه می‌ماند و غذا می‌پخت تا بتواند خرج بچه‌ها را بدهد. او مجبور بود همیشه کار کند و برای دانش‌آموزان و معلم‌های مدرسه غذا می‌پخت و هر روز خودش غذاها را به مدرسه می‌آورد. من هم هر روز سعی می‌کردم وقتی مادر به مدرسه می‌رسد، جایی پنهان شوم تا هیچ‌کس متوجه نشود این زن یک چشم، مادر من است. ولی یک روز وقتی دوران ابتدایی را می‌گذراندم، مادر مرا در حیاط مدرسه دید و با لبخندی مهربان به سمتم آمد و در آغوشم گرفت. آن روز از این رفتار مادر خجالت کشیدم؛ دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا فرو ببرد. با خودم می‌گفتم چطور او توانسته این کار را با من بکند؟ چرا جلوی دوستانم مرا مسخره کرد؟
از این برخورد مادر گریه‌ام گرفت ولی نمی‌خواستم بچه‌ها بیشتر از این مسخره‌ام کنند. برای همین اصلاً اعتنایی به حضورش نکردم و با نگاهی سرد از کنارش رد شدم. فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم، یکی از همکلاسی‌هایم به من گفت: «اون زن مامان تو بود، درسته؟ واقعاً مامانت یک چشم داره؟»
اینقدر عصبانی و ناراحت بودم که دلم می‌خواست فریاد بکشم. خجالت کشیده بودم و دوست داشتم ناپدید شوم تا دیگر هیچ‌کس مرا نبیند. برای همین عصر آن روز، وقتی به خانه برگشتم، قبل از این‌که لباس‌هایم را عوض کنم، به آشپزخانه رفتم و به مادرم گفتم: «چرا دوست داری منو ناراحت کنی؟ کاش هیچ وقت مادری مثل تو نداشتم.»

 

 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » محسن ( سه شنبه 94/3/12 :: ساعت 7:30 عصر )
»» داستان جالب چهار فصل زندگی، داستان چهار فصل زندگی

 داستان جالب چهار فصل زندگی..
 
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.داستان جالب چهار فصل زندگی..

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » محسن ( سه شنبه 94/3/12 :: ساعت 7:25 عصر )
»» داستان کوتاه راننده اتوبوس – طنز، داستان کوتاه راننده اتوبوس، دا

داستان کوتاه راننده اتوبوس – طنز

http://s3.picofile.com/file/8189475868/bus_driver1.jpgمایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

 

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد…

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » محسن ( سه شنبه 94/3/12 :: ساعت 7:17 عصر )
   1   2      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

داستان آموزنده گنج غلام
داستان زیبا و خواندنی قورباغه، داستان خواندنی قورباغه
داستان آموزنده، داستان آموزنده تاثیر قرآن, ای کاش با مادرم عکسی
داستان جالب چهار فصل زندگی، داستان چهار فصل زندگی
داستان کوتاه راننده اتوبوس – طنز، داستان کوتاه راننده اتوبوس، دا
داستان یک روحانی با 7 دختر!
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 33
>> بازدید دیروز: 14
>> مجموع بازدیدها: 30334
» درباره من

داستان سرا

» پیوندهای روزانه

آموزش قوانین حقوقی خانواده
[آرشیو(1)]

» فهرست موضوعی یادداشت ها
داستان کوتاه تحمل درد عشق . داستان زیبا و کوتاه تحمل درد عشق . داستان آموزنده و کوتاه تحمل درد عشق . داستان تاریخی تحمل درد عش . داستان کوتاه قدرت بخشش,داستان زیبا و کوتاه قدرت بخشش,داستان آموز . داستان کوتاه بزرگترین افتخار . داستان زیبا و کوتاه بزرگترین افتخار . داستان آموزنده و کوتاه بزرگترین افتخار . داستان تاریخی بز . داستان کوتاه کاستی ها زندگی . داستان زیبا و کوتاه کاستی ها زندگی . داستان آموزنده و کوتاه کاستی ها زندگی . داستان تاریخی کاستی . داستان آموزنده شکست غیر ممکن . داستان زیبای آلزایمر مادر . داستان آموزنده لوح زندگی . داستان “اتاق بادکنکی” . داستان آموزنده سنگ مرمر, استفاده از هر موقعیتی . داستان “سرانجام عشق لیلا و منصور” . داستان زیبای دروغ های مادرم . حکایت پرخوری و عبادت . داستان آموزنده عشق و نفرت, داستان آموزنده دعای مادر, داستان آموز . داستان واقعی سخنرانی بیل گیتس، داستان جالب سخنرانی بیل گیتس، داس . داستان آموزنده شرافت و مردانگی، داستان کوتاه شرافت و مردانگی، دا . داستان غمگین دستان پاک رفتگر، داستان غمگین، داستان مفهومی دستان . داستان آموزنده تخته سنگ، داستان جذاب تخته سنگ، داستان کوتاه تخته . داستان آموزنده عکاسی خدا، داستان کوتاه عکاسی خدا، داستان کوتاه و . داستان زیبای کلام امید، داستان زیبای و کوتاه کلام امید، داستان ز . داستان جالب صورت حساب، داستان کوتاه و جالب صورت حساب، داستان جذا .
» آرشیو مطالب
داستان آموزنده جدید,داستان بسیار زیبا,داستان جالب,داستان جدید
آبان 91
مرداد 93
شهریور 93
آبان 93
آذر 93

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
زیباترین اشعار عاشقانه معاصر
گوهر کمال
لیلای بی مجنون
برادرم ... جایت همیشه سبز خواهد ماند
*نهانخانه جان*
هواداران بازی عصر پادشاهان ( Kings-Era.ir )
خورشید پنهان
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
لحظه های آبی( سروده های فضل ا... قاسمی)
بی تو ...
*bad boy*
مقاله،پایان نامه،پرو‍ژه،کتاب الکترونیک،تحقیق،جزوه،نمونه سوال و..
تنهایی......!!!!!!
خدایا،عاقلی مودبم فرما
►▌ رنگارنگ ▌ ◄
غزل عشق
به سوی فردا
آوای من
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
کارشناس مدیریت دولتی
****شهرستان بجنورد****
مشاور
درس های زندگی
farzad almasi
بلوچستان
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
شلوغ پلوغ
زندگی شیرین
ترخون
بیانات و سخنان رهبری
علمدار بصیر
دلنوشته های من
یه دختره تنها
بسم الله العلی العظیم
عاشقانه ای برای عشقــــــــــم
تعمیرات تخصصی پرینترهای لیزری رنگی ومشکی وفکس وشارژکارتریج درمحل
اسپایکا
نت سرای الماس
PARANDEYE 3 PA
پیامنمای جامع
تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
Tarranome Ziba
تا سرد نشده سکوت کن!
غزلیات محسن نصیری(هامون)
عاشق رها
ســـــــــرزمـــــــیـــن آهــــــن
ازدواج آگاهانه، همین و بس
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
منتظـــــران شــــــــــهادت
مرکز استثنایی متوسطه حرفه ای تلاشگران بیرجند
اخلاق ، روان شناسی ، عقاید
گنجگاه
روان شناسی * 心理学 * psychology
خط خطی های یک دخترروانی...
محبین
دردودل
اسمان
ღღدخــــتــــــرصــــورتـــــیღღ
•*•.¸¸.•*ღ ســــرزمـــیـن رویـــــایــــی ღ*•.¸¸.•*•
اجتماعی
هواداران بیرجندی دکتر قالیباف
عدالت جویان نسل بیدار
خاطرات خاکستری
HADAFE SORKH
آپدیت یوزر پسوورد نود32
آپدیت یوزرنیم پسوورد نود32
حامی رایانه جدیدترین یوزر پسورد های نود32
انرژی+
Love..:R:..
فترس

افرا
از هر دری سخنی
Chamran University Accounting Association
پاتوق بهترین دوست
جامع ترین وبلاگ خبری
همیشه ابری
مهندسی پیوند ارتباط داده ها DCL-ICT
وحشت زده
یــــــــــــــــاســــــــــــــــــــمـــــــنــــ
آموزش تست زدن کنکور
دود سیگار با یه روح بیمار اشک هایی که هی میچکه روی گیتار
غروب دریا
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان .
parastari
شایاجون
اینجـــــا هــــمه چــــی درهـــــمه
سوالات کنکور دکتری
در ارزوی گمنامی
جذاب ترین ها
سلطان صاحبقرون
خرید اینترنتی, ovdn hdkvjkjd
فروش اینترنتی
توس مارکت
چلچلی من
کلبه دوستانه
سحا مارکت

» صفحات اختصاصی

» طراح قالب