سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
داستانا سرا

داستانا سرا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه


می روم خسته و افسرده و زار


سوی منزلگه ویرانه خویش


بخدا می برم از شهر شما


دل شوریده و دیوانه خویش




می برم، تا که در آن نقطه دور


شستشویش دهم از رنگ گناه


شستشویش دهم از لکه عشق


زینهمه خواهش بیجا و تباه




می برم تا ز تو دورش سازم


ز تو، ای جلوه امید محال


می برم زنده بگورش سازم


تا از این پس نکند یاد وصال




ناله می لرزد، می رقصد اشک


آه، بگذار که بگریزم من


از تو، ای چشمه جوشان گناه


شاید آن به که بپرهیزم من




بخدا غنچه شادی بودم


دست عشق آمد و از شاخم چید


شعله آه شدم، صد افسوس


که لبم باز بر آن لب نرسید




عاقبت بند سفر پایم بست


می روم، خنده بلب، خونین دل


می روم، از دل من دست بدار


ای امید عبث بی حاصل





[ شنبه 6/12/90 ] [ 4:37 عصر ] [ هادی محمد قاسمی ]


مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!


می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم . 


موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . 


با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . 


من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!


[ شنبه 6/12/90 ] [ 4:34 عصر ] [ هادی محمد قاسمی ]

 











یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال 2007، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.





او به مدت 45 دقیقه، شش قطعه از باخ را نواخت . در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند کمی به عکس العملهای آنها با دقت نگاه کنید : 

یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشودچند دقیقه بعد ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. 

یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.



مرد جوانی به دیوار تکیه داد و چند لحظه ای به موسیقی او گوش کرد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت



پسربچه ای در حالیکه مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکمتر کشید و او را همراه بردپسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. 

چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردنداما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.



بعد از 45 دقیقه که نوازنده بدون ‌توقف موسیقی ‌نواخت تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.



بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادندو در مجموع 32 دلار هم برای ویلنیست جمع شدمرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. اما هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.



هیچ کس این نوازنده را نشناخت و متوجه نشد که او «جاشوآ بل» یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های جهان است.



او آنروز در آن ایستگاه مترو یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی که تا به حال نوشته شده را با ویولن‌اش که 3?5 میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود، اما هیچکس متوجه نشد.



تنها دو روز قبل از آن !! همین هنرمند یعنی جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت بلیط ورودی‌اش 100 دلار بوداین یک داستان واقعی است.واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد تا معلوم شود که آیا ما در یک محیط معمولی و در یک زمان غیرمنتظره، متوجه زیبایی می‌شویم؟آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک شرایط غیرمنتظره، کشف کنیم؟


نتیجه وقتی ما متوجه نواختن یکی ازبهترین موسیقی‌های نوشته شده دنیا توسط یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا با یکی ازبهترین سازهای دنیا نمی شویم پس حتما چیزهای خوب و زیبای دیگری هم در زندگی‌مان وجود دارد که از درک آنهاغفلت می‌کنیم؟





 


[ شنبه 6/12/90 ] [ 4:33 عصر ] [ هادی محمد قاسمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ


فروش بک لینکطراحی سایتعکس